نامه هایه من به رویا

خرید بک لینک

خسته ام . . .

 

 

خسته ام از حرف سكوت

خسته ام از هر واژه كه با تنهايي همرا ه است

مي خواهم نقطه بگذارم در پايان همه اين جملات

شايد باز نتوانم

اما من پر از فردايم

من مقلوب ديروز نخواهم شد

گوشه اتاق كز نخواهم نشست به اميد خاطره

بار ديگر از نو آغاز خواهم كرد وصف تنهايي را

من پر از فردايم

در افق فردايم انتظار جايي ندارد

من به دنبال آسمان خواهم بود

به دنبال طلوع ها

به دنبال دري به سوي اميد

میدونی عزیز دلم وقتی نیستی دلم خیلی برات تنگ

 میشه دلم میخواد همیشه پیش تو باشم با تو باشم

.دلم میخوام عطر تن تو رو همیشه احساس کنم.

همیشه میبینمت توی خوابم توی بیداری وقتی میرم

 بیرون وقتی توی کلاسم که صدام میکنی بر میگردم

 ولی تو نیستی.میدونم یه روزی من رو فراموش میکنی

 ولی عیب نداره من که تو رو فراموش نمیکنم هیچ وقت

 مهربونیهات رو همه چیزهای خوبی که تو داری و دیگران

 ندارن.تمام حرفهای قشنگت رو اون صدای ارامش بخشت رو.

صدای که باعث میشه همه خسنگیهام از یادم بره صدای

که باعث میشه من یادم بره چقدر ازش دورم و نمیتونم

 عطر تنش رو احساس کنم.دلم میخواد فقط برای یه بار

 فقط یک بار بتونم عطر تنت رو احساس کنم فقط یک

 بار دستهام گرمی دستهات رو احساس کنه

 و اون وقتهکه دیگه چیزی از خدا نمیخوام.

نامه هایه من به رویا...

ما را در سایت نامه هایه من به رویا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: حامد بازدید: 60 تاريخ: چهارشنبه 28 خرداد 1393 ساعت: 23:07

می نویسم از تو

از تو ای شادترین ای تازه ترین

....نغمه عشق

تو که سبزترین منظره ای

تو که سرشارترین عاطفه را

.نزد تو پیدا کردم

وتو که سنگ صبورم بودی

در تمام لحظاتی که خدا

....شاهد غصه و اندوهم بـــود

!بـــه تو می اندیشم

!بـــه تو می بالم

و از تو می گیرم

هر چه انگیزه درونم دارم

من شباهنگام

آن دم که تو را نزد خود می بینم

بهترین آرامش

برترین خواهش و احساس نیاز

....در دلم می جوشد

!روزها می گذرد

.عشق ما رو به خدایی شدن است

رو به برتر شدن از هر حسی

.که در این عالم خاکی پیداست

دوســــــــــــتت می دارم

.....از همین نقطه خاکی

تا عرش

دوســــــــــتت می دارم

.....از زمین تا به خدا

نامه هایه من به رویا...

ما را در سایت نامه هایه من به رویا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: حامد بازدید: 60 تاريخ: چهارشنبه 28 خرداد 1393 ساعت: 23:05

نامه ی تو چقدر زیبا بود

نامه ی تو چقدر زیبا بود

هر خطش را سه مرتبه خواندم

بعد آن را به روی یک دفتر

تا نخورده قشنگ چسباندم

نامه ی تو چقدر خوشبو بود

بوی گل های رازقی می داد

حرفهایت هنوز هم عطر پاییز عاشقی می داد

گفته بودی عجیب که دلتنگی

دل من هم برای تو تنگ است

پیش من هم غروب دلتنگ است

پیش من هم طلوع بی رنگ است

خوشم آمد چقدر دانایی

خوشم آمد چقدر دانایی

حالی از حال من نپرسیدی

ولی از پشت قاب دلتنگی

زردیم را چه زود فهمیدی

یاس زرد دو خانه آن ور تر

داشت دیشب تو را دعا می کرد

تشنه بود و نبودی و او داشت

التماس پرنده ها می کرد

گفته بودی ز دوری باران

باز هم درد مشترک داریم

تا بخواهی شقایق تشنه

گل سرخ پر از ترک داریم

دوریت کار دست من داده

فاصله میان ما کم نیست

هیچ کس روزگارو اقبالش

مثل ما بی نشان و مبهم نیست

فکرت اینجا میان گلدان است

جلوی چشم آرزو هایم

تو خودت را به جای من بگذار

تو خودت را به جای من بگذار

تو دلت سوخت من چه تنهایم

سالها می شود که با عکست

توی این شهر زندگی کردم

با یکی دو تماس کوتاهت

ماه ها رفع تشنگی کردم

ولی آخر چقدر بنشینم

نامه ای حرف روشنی چیزی

گل خشکی میان این کاغذ

که به آن وعده ای بیاویزی

بنویس از خودت از این نامه

دو سه خط مختصر فقط فهرست

فقط این بار خواهشی دارم

عکس تازه برای من بفرست

بنویس از خودت از این نامه

دو سه خط مختصر فقط فهرست

فقط این بار خواهشی دارم

عکس تازه برای من بفرست

 

نامه هایه من به رویا...ادامه مطلب

ما را در سایت نامه هایه من به رویا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: حامد بازدید: 61 تاريخ: چهارشنبه 28 خرداد 1393 ساعت: 23:04

نمي دونم از كجا شروع كنم؟
از خوبيت از اميدت از حرفهاي پر از ماهت يا از چشات كه من’ كشته حتي از عصبانيتت چون اونم برام غنيمته كاش بدوني كه چه قدر دوستت دارم كاش بدوني ارزشت بيشتر از اين حرفهاست تو برام مثل باروني كه برام هميشه سبكي مياره مثل بارون از آسمون به دل عاشق من مي باره مثل بارون صدات براي دل آدمي آرام و نرمه چه خوبه بودنت چه خوبهه احساست و حتي لمس كردنت انقدر دوست دارم به اون شونه هات سرم’ بزارم’ حرفهاي دلم’ بهت بگم باهات گريه كنم باهات بخندم و هر لحظه به چشماي پر مهرت نگاه كنم چون اون چشمات من’ به زندگي بيشتر وابسته مي كنه. هر موقع صداي قشنگت’ مي شنوم دلــــم مي لرزه يه جوري اروم و هيجان زده ميشم از خودم از بودنم جدا ميشم و خودم’ به تو ميسپارم اگه تو دلم باشي باور نميكني ميگي اين دل هموني كه فكر ميكنم دوستم نداره ولي كاش از چشام بخوني كه حتي بودنت گفتنت خواستنت و همه چيزت برام از همه كس باارزش تر. مي دوني ، زندگي من مثل يه كاغذ سياه كه تو نقطه ي سفيدش هستي و هر لحظه كه عشق من به تو زياد مي شه اون نقطه به اوج خود مي رسه و بزرگتر مي شه و زندگي يه رنگ ديگه با تو مي گيره هيچ كس تو رو از من نمي تونه بگيره حتي خودت چون اسمت ، عشقت و بودنت تو دلم حك شده و محاله كه پاك شه يعني خودم هم نمي زارم پاك شه عشقت بـــــرام مثل گلهاي بهاري هر روز تازه تر مي شه به جاي اينكه تكراري شه هر روز بوي قشنگتري به خودش مي گيره عشقت برام خيلي تازه و تازه تر هست مثل بوي بارون مثل بوي ياسمن انقدر از ته دل نفس مي كشم تا بيشتر به بودنت و عشقت معتاد بشم.
اما...

نامه هایه من به رویا...

ما را در سایت نامه هایه من به رویا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: حامد بازدید: 62 تاريخ: چهارشنبه 28 خرداد 1393 ساعت: 22:59

خسته شدم از کوچه و پس کوچه ها، همش کوچه، هی می دوم، هر دفعه دنبال کسی، دنبال چیزی، این گمشده های من، انگار تمامی ندارند، گمشده هم نباشد دنبال خودم می گردم، خودم هم که نباشم باز می دوم...
کوچه های بن بست، مارپیچ هایی که همیشه آخرش به هیچ کجایی ختم نمی شود
همین دیشب آنقدر دویدم که، اشکم درآمد، کوچه ها تنگ و گشاد می شدند، باریک باریک یا پهن پهن، هوا تاریک می شد و بعد از چند لحظه روشن، سرد بود و بعد اصلن دمای هوا را حس نمی کردم، کف زمین زیر پاهایم، یخ بسته بود، زمستان بود اما باز هم چند لحظه... بعد هیچی نبود.
توی یکی از پیچ ها تازه یادم افتاد باید کسی را پیدا کنم و چیزی به او بگویم همین باعث شد که با اطمینان بدوم، ترس تمام وجودم را گرفته بود، ترس را خیلی کم احساس کرده ام ولی در آن لحظه از ماندن در کوچه ها ترسیدم.
بالاخره انتهای کوچه ای، به جایی شبیه پارک یا شاید فضایی که قبلن پارک بوده رسیدم، سنگی و سرد با هوای مه گرفته، باران، باران هم می بارید، چرا من خیس نبودم؟ انتهای کوچه ایستاده بودم وقتی متوجه شدم که خیس نشده ام برگشتم بالای سرم را نگاه کردم، کوچه ها، سقف داشتند...
پایم را که در آن جا گذاشتم، خیس آب شدم، جایی که ایستاده بودم بلند تر از جاهای دیگربود و روبرویم پله های پهنی بود که پایین می رفت، زنی با لباس سیاه و صورت پوشیده با چتری سیاه، با عجله داشت از پله ها می آمد بالا، به طرف جایی که ایستاده بودم، مردی با لباس سیاه و صورتی پوشیده چند پله جلوتر از زن و با عجله می آمد، زن وقتی به او رسید چترش را بست و با زور به دست مرد داد و رفت.
مرد لحظه ای مکث کرد و بعد چتر را بالای سرش گرفت و راه افتاد...
و من دیدم که زن کمی جلوتر از مرد و بدون چتر داشت می رفت و مرد پشت سر او با چتر.
آنها رفتند و من مثل آدمهایی که گیج شده باشند از پله ها پایین رفتم...
کف زمین پر از آب بود و کمی گل آلود، توجهی نکردم و باز دویدم، سر چهارراهی رسیدم و باز مستقیم رفتم، انگار که کسی را دیده باشم هی صدایش می زدم که بایستد ولی نه کسی بود و نه صدایی، زانو زدم روی زمین و خیره شدم به باران...

نامه هایه من به رویا...ادامه مطلب

ما را در سایت نامه هایه من به رویا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: حامد بازدید: 50 تاريخ: چهارشنبه 28 خرداد 1393 ساعت: 22:58

صفحه بندی